|
|
|
|
|
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم کس دران سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول انکس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسکه دادم همه جا شرح دل ارایی او شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سروسامان دارد پیش او یار نو یار کهن هر دو یکیست حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست بعد از این ما و سر کوی دل ارای دگر با غزالی به غزل خوانی وغوغای دگر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:30 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای پایی از انتهای کوچه می آیدکسی آرام مرا می خواند
بیا امشب ستاره بچینیم
آسمان منتظر است
و
دریا بی تاب
ابر سیاهی بر دلت خیمه زده می دانم
بیا
تا از ستاره ها برایت
فانوسی درست کنم دریایی
تا به حقیقت زلال چشمه برسی
که آن وقت تو دریایی
و بی نیاز
ای مسافر!!
حرکت کن
راه دراز است و پر خم
و تو کوله باری ازعشق داری
همین کافی است
که عشق مر کب سفر است
نه مقصد حرکت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:2 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
همیشه انقدر ساده نرو و مگذر، لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند..! و تو.. هیچ وقت او را ندیده ای
آدم هایی هستند مثل قطار شهر بازی، که از بودن با آنها لذت می برید، اما به جایی نمی رسید
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:1 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا شده تو اوج خنده و بی خیالی و شادی بفهمی چقدر از خودت و کسایی که دوستشون داری دوری؟
تا حالا شده برای ملاقات کسی وقت نداشته باشی و امروزو فردا کنی و لی یکدفعه بهت بگن دیگه نمی تونی اون شخصو ببینی؟ تا حالا شده کنار بدن بی جون یه ادم مهربون بشینی و چهره ساکت خاموششو نگاه کنی و بگی متاسفی که دیر مهربونیشو فهمیدی؟ بگی نمی دونستی اینقدر زودو بی خبر می خواد بره؟ دستای کسی رو گرفتی که دیگه دستاش قدرت نوازش و فشردن دستاتو نداره چون روح تو بدنش نیست؟ گاهی وقتا ادم دیر می فهمه که واسه همه چیز وقت جبران هست جز برای وقت گذاشتن واسه کسایی که دوستت دارن منم قرار بود فردا برم عممو ببینم اما نمی دونستم واسه اون دیگه فردایی نیست چون همون شب فوت کردو همه مارو تنها گذاشت کاش راه جبران بود...................
باید بگذاری و بگذری
تو را عابری خواهم پنداشت که با عبورش از سرزمین جنگ زده ام برای مدتی هر چند کوتاه آبادی را به من بازگرداند و یک شب آرام و بی صدا مثل پرواز یک رویای شیرین از کنار من گذشت و رفت !آری عزیزم
!باور کن گلایه ای از تو نیست تو خوبتر ازآنی که گلایه ای داشته باشم گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودم است که ذره ذره فرو می ریزن
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:53 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت: -ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر... زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت: - ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد. مرد جواب داد: -بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم.....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:19 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد آن دوره شیرین ز کف رفته به خیر!
یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر!
آینه بانگ زند
ای جوان پیر شدی
قلهی عمر گذشت،
باخبر باش که از قله سرازیر شدی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:3 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
شايد تصاوير بالاو يا عكسهايي شبيه آنرا قبلا زياد ديده ايد. تصاويري كه مربوط به خطاي ديد مي شوند. اما شايد كاربرد آنها را ندانيد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13:14 توسط سمیه حسینی
|
|
||
|
|
|
|
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:45 توسط سمیه حسینی
|
|
||